Shoma5

شبکه مهندسان ساختمان ایران

وای بر من!

  • ۱۷۰۲

 

مادر من فقط یک چشم داشت

من از اون متنفر بودم ...
اون همیشه مایه خجالت من بود
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
یک روز اومده بود دم در مدرسه که منو به خونه ببره
خیلی خجالت کشیدم
آخه اون چطور تونست این کار رو با من بکنه ؟
روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد
و گفت مامان تو فقط یک چشم داره
فقط دلم می خواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم
کاش زمین دهن وا میکرد و منو ...
کاش مادرم یه جوری گم و گور می شد ...
روز بعد بهش گفتم
اگه واقعا می خوای منو بخندونی و خوشحال کنی
چرا نمی میری ؟
اون هیچ جوابی نداد ...
دلم می خواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به تهران برم
اونجا ازدواج کردم،
واسه خودم خونه خریدم،
زن و بچه و زندگی ...
از زندگی، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم
تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من
اون
سالها منو ندیده بود
و همینطور نوه هاش رو
وقتی ایستاده بود دم در
بچه ها به اون خندیدند
و من سرش داد کشیدم
که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا
 اونم بی خبر،
سرش داد زدم :چطور جرات کردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟
گم شو از اینجا!
همین حالا
اون به آرامی جواب داد : اوه خیلی معذرت می خوام
مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم
و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد.

.......
یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من
برای شرکت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
ولی من
به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم.
بعد از مراسم
رفتم به اون خونه قدیمی خودمون
البته فقط از روی کنجکاوی
همسایه ها گفتن که اون مرده.
اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود
که بدن به من
متن نامه این بود
ای عزیزترین پسرم
من همیشه به فکر تو بوده ام
منو ببخش که به خونت اومدم و بچه هات رو ترسوندم
نمی دونم ممکن هست یک روز بیای اینجا دیدن من؟
همش نگرانم که اون روز نتونم از جام بلند شم که بیام به استقبالت
وقتی داشتی بزرگ می شدی
از اینکه دائم باعث خجالت تو می شدم خیلی متاسفم
آخه می دونی ...
وقتی تو خیلی کوچیک بودی
تو یه تصادف
یک چشمت رو از دست دادی
به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم
که تو داری بزرگ می شی با یک چشم
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
برای من افتخار بود که پسرم می تونست با اون چشم به جای من دنیا رو بطور کامل ببینه
با یه عالمه عشق و علاقه به تو، مادرت.

 

ما و زاینده رود و باران

  • ۱۸۲۴

ای کاش دوباره این صحنه ها را در شهرمان ببینیم ...

ای کاش، مادر طبیعت با ما مهربانتر باشد ...

ای کاش، جوش و خروش دوباره زاینده رود، آن را از نام بی مسمایی که هم اکنون یدک می کشد، نجات دهد...

ای باران، ببار.

ای قطره ها، جوی شوید.

ای جوی ها، رود شوید.

زاینده رود، می خواهد دوباره متولد شود ...

 

 

گاهی ...

  • ۱۷۷۲

 

آقا ذبیح، وارد می شود!

  • ۳۷۱۴

 

با سلام خدمت همه دوستان و همکاران ارجمند.

بعضی وقتهاست که انسان آنگونه که می خواهد قلم می زند، و بعضی وقتها این قلم است که اختیار انسان را به دست می گیرد و جولان می دهد.

این نوشته از نوع دومی است؛ قلم مرا به دنبال خود کشانده است.

پس اگر ادبیات نوشتار به مذاق شما خوش نیامد، بر من خرده نگیرید. کار، کار این قلم سرکش( شاید هم در همدستی با کیبورد کامپیوتر) است و بنده، کم تقصیرم.(قسمتهایی از نوشته که به صورت (ما ...، شما ...) نوشته شده از اینترنت برداشت شده است.)

.... سر گذر، محشر کبرایی برپاست. نوچه ها از خوشحالی نمی دانند که چه کار کنند. یکی اسفند دود می کند، یکی دیگر سعی می کند بقیه نوچه ها را نظم بدهد و در یک صف قرار دهد، چند نفر دیگر دارند نقل و نبات بین بقیه توزیع می کنند.

می پرسید چه شده است؟ خوب معلوم است دیگر.

داش ذبیح، سرور همه داش ها، در مسابقه کار با گزک و تیزی(چاقو) برنده شده و پوزه همه را به خاک مالیده.

داش ذبیح با تیزی بدجوری صورت بقیه رقیب هایش را خط انداخته و به قول معروف خط خطیشون کرده.(اصلاً بگیم سیاهشون کرده بهتره چون جای سالم توی صورت رقیبهاش باقی نگذاشته)

البته با تیزی دخل چند نفر را هم اومده که الان روی تخت بیمارستان دراز کشیدن؛ منتهی چون رقابت یک رقابت منصفانه بوده، کسی هم اعتراضی نداره.

امروز نوچه ها جمع شدن تا پیروزی داش ذبیح را جشن بگیرند و در عین حال مراتب چاکریشون را بهش نشون بدن.

چند نفرشون هم که در زمان مسابقه، یواشکی تیزی(کارد) کمکی به دست داشی می رساندند و یا با جنگولک بازی، حواس رقبای داش ذبیح را پرت می کردند، امروز توقع دارن که داشی دستی به سر و گوششون بکشه و یه حالی بهشون بده.

داشی که وارد گذر شد، انگار که قیامت شده؛ همه به سمتش هجوم بردن و براش هورا کشیدن تا ارادت خودشون را ابراز کنند و دست خوش(پاداش) خوش خدمتی خودشون را بگیرند.

از هرسو، صدای مجیزگویی نوچه هاست که به گوش می رسد و هر نوچه سعی دارد به داشی بفهماند که از او نوکر و چاکری بهتر برای داشی پیدا نمی شود.

وقتی که گوشها را خوب تیز می کنی، در بین همهمه نوچه ها این جملات به گوش می آید:

داش ذبیح، داش ذبیح:

داشی ما جوب(جوی) آب، شما آبشار نیاگارا

ما واشر، شما ارباب حلقه ها

ما خونه ی کلنگی، شما برج العربی

ما مینیمم نسبی، شما ماکسیمم مطلق

داشی اصلاً ما قیژقیژ Dial up، شما امواج Wireless

داشی ما پراید، شما پرادو

داشی ما باد بزن دستی، شما کولر گازی LG

داشی ما امشب، شما هزار و یک شب

داشی ما پت ومت، شما ایکیو سان

داشی ما شب تار، شما صبح امید

داشی ما ورزش از نگاه دو، شما برنامه نود

داشی ما ف، شما فرحزاد

داشی ما بتمرگ، شما بفرما

داشی ما هی آره، شما هی نه …

داشی ما پوچ، شما گل!

داشی ما بنال بینیم با …، شما خواهش می‌کنم بفرمایید

داشی ما چی کوفت می‌کنی …، شما چی میل داری عزیزم؟

داشی ما فلافل، شما ژامبون بوقلمون

داشی ما مخـمون تاب داره، شما ویلاتون حیاط داره

داشی ما افتاده، شما پاس کرده

داشی ما کولر آبی، شما کولر گازی LG

داشی ما برف، شما بهمن

داشی ما چاکریم، شما Nice to meet you

داشی ما کوله پشتی، شما کوله باری از تجربه

داشی ما “صرفا جهت اطلاع و فاقد هرگونه ارزش”، شما “کپی برابر اصل- ثبت با سند برابر است”

داشی ما علوم اول راهنمایی، شما فیزیک انتگرال

داشی ما تقویم جیبی، شما موسسه ژئو فیزیک!

داشی ما سه کله پوک، شما سه تفنگدار

داشی ما کته، شما بیف استروگانف

داشی ما جرز لای دیوار، شما پتروس فداکار

داشی ما فلافل، شما هات رویال برگر با پنیر و قارچ

داشی ما بن کارگری، شما بلیط دیزنی لند

داشی ما سوختگی درجه ۳، شما برنزه شکلاتی

داشی ما آب حوض، شما شیر موز

داشی ما بتمرگ، شما بفرما!

داشی ما یه نقطه توی فضا، شما مبدا مختصات

داشی ما سیمبیان، شما آندروید

داشی ما Nokia 1100، شما  Vertu

داشی ما جرقه، شما بیگ بنگ

داشی ما سحابی، شما کهکشان

داشی ما آهن‌ربا، شما سیاهچاله

داشی ما متر، شما سال نوری

داشی ما سفیر امید، شما آتلانتیس

داشی ما منجم آماتور، شما اختر فیزیک‌دان

داشی ما تلویزیون کُمُدی، شما تلویزیون LED

داشی ما مارمولک، شما تمساح

داشی ما CD، شما Blue Ray

داشی ما چوق لباسی، شما Total Core

داشی ما چرتکه، شما الجبرا

داشی ما  x=2، شما  E=mc2

داش ذبیح، مخلصتیم

داش ذبیح، چاکرتیم

داش ذبیح ....

داش ذبیح ....

داش ذبیح کُتش را در میاره و میده دست یکی از نوچه ها، نقاب کلاه مخملیش رو کمی میده بالا، یه پک جانانه به سیگارش میزنه و دودش را به سمت جمعیت فوت می کنه، یه جوری که بلا نسبت مثل اینکه دیو تنوره بکشه.

بعد سیگار را می اندازه زیر پاش(پایش) و اون رو لگد می کنه.

یه نگاهی به جمعیت می کنه و شروع می کنه به سخنرانی.

(در اینجا سعی می کنم تا آنجایی که زبون ایشون را بفهمم، معادل ادبی گلواژه های ایشان را بنویسم. اگر هم جایی را نفهمیدم، شما هر چه از آن استنباط می کنید، همان درسته!)

داشی: اوّلندش(اولاً) سلام خدمت همه سرورای(سرورهای) خودم، آقایون نوچه های با معرفت. از این که می بینم همه نجبای اراذل اینجا جمعن(جمع هستند)، لوطی گیری خیلی شنگولم جون شوما(جان شما).

دویّمندش(دوماً) همه فهمیدن که یه من ماس(ماست) داشی، چقدر کره می ده. فکر نکونم(نکنم) جون شوما کسی دیگه جیگر داشته باشه وَر(در برابر) داشی، کَرِه خوری بکونه(بکنه). لوطی میخوام که بتونه دوباره جلوی داشی واسته (بایسته).

سیّمندش(سوماً) که همه شوماها(شماها) واقعاً روسفیدم کردین. اولش شک داشتم که نکنه سنگ رو یخم(روی یخم) بکونین ولی دیدم که نخیر، ارزنام(ارزن هایم) را بیخودی حرومتون نکردم.

جمعیت نوچه ها: بدخواه نداری داش ذبیح. قربون مرامت داش ذبیح.

داشی: مخلص مَردای(مردهای) لوطی صفت هستیم.

 تو(در) این مسابقه تیزی بازی(کار با چاقو)، همه فهمیدن که مرد کیه و نامرد کیه. تو بمیری روی خیلیا(خیلی ها) را که فرق چاقوی جاهلی و کارد سیب پوست کنی رو نمی دونستن کم کردم جون شوما.

آخه یکی نیست به این فکسنی ها(؟؟) بگه آخه شوماوا(شماها) را چه به مسابقه تیزی؟ بدبختای در بدر، شوما باید برین سقّزتون(آدامستون) را بجوین و برای عمه جانتون خیار پوست بکنین. شوما را چه به تیزی دست گرفتن؟

نوچه ها: توی این گذر مرد نیست الّا(به جز) داش ذبیح. تا بترکه چشم حسود.

داش ذبیح: تو همه این جوجه شپشکی ها که جرأت کردن بیان جلوم، از دو سه تاشون خیلی حرصم گرفته بود.

یکی از این بچه مثبته که باهاس(بایست) آب پرتقالشو هر روز بدن دستش تا بتونه نفس بکشه و فکر می کنه خیلی چیز حالیشه که خوب دخلشو آوردیم و الان رفته نشسته توی پارک سر گذر و غمباد گرفته.

یکیم(یکی هم) از این جوجه خروسه که تازه پر درآورده و برای ما گرد و خاک می کرد و رجز میخوند(می خواند). اونم همچی زدمش که نفهمید از کجا خورده و رفت لا(لای) دست باباش.

یه چنتا(چند تا) بچه ژیگول و لات قراضه اسقاطی دیگه هم بودن که تایر همه شون پنچر شده و وسط جاده روزگار، استوپ(stop، توقف) کردن.

اینا گَرتِ(گرد) سیگار من هم نمیشن، چه برسه به اینکه بخوان تو روی من واستن.(توی روی من بایستن)

  نوچه ها: با داش ذبیح هر که درافتاد، ورافتاد.

داش ذبیح: آخه این در بدرا(در بدر ها) نمی دونن که من خودم نورچشمی استاد همه لاتون(لاتهای) روزگار، شعبون استخونی دسته طلا بودم که الهی نور به قبرش بباره، یه پارچه شرافت و نجابت و مرام بود.

منم هر چی دارم، از شاگردی شعبون خان دارم و معلومه که فقط یه شعبون خان داریم و یه داش ذبیح.

(عکس شعبون خان به همراه داش ذبیح در ایام جوانی)

نوچه ها: الهی نور به قبرش بباره. دریا خشک شد ولی گوهر اومد بیرون.(خداییش نوچه ها تشبیه زیبایی را به کار بردند)

داش ذبیح: خب، حالا که دنیا به کاممون(کاممان) شده، از همین الان باهاس همه تکلیف خودشون رو بدونند.

از امروز، کسی توی این محل بدون اجازه ما نباس(نباید) آب بخوره.

ناصر سیاه، کجایی؟

(فردی لاغراندام و سیاه چرده که معلوم است یار دیرینه منقل و زغال است،می آید جلوی جمعیت): بله داش ذبیح، بفرما.

داش ذبیح: ناصری(ی علامت تخفیف)، از امروز باهاس اینجا دم این دکّه واستی(بایستی)، هر کی اگه خواست دست توی دماغش هم بکونه(با عرض معذرت، این عبارت عیناً از داش ذبیح است)، باید تُووونش(تاوانش= باج آن) را بده. حواست باشه کسی زیرآبی نره یا از دستت قسر در نره.

ناصر سیاه: ای به چشم، نوکرتیم داش ذبیح.

داش ذبیح: یونس تپل، کجایی با؟(مخفف بابا)

(فردی سفید و فربه که معلوم است کاری به جز سرکیسه گرفتن و اخاذی از مردم ندارد، جلو می آید): جانم داش ذبیح، جون بخواه.

داش ذبیح: تپل، همه اهل محل و باقی(بقیه) محله ها باید بدونن که ما از همه سرتریم. کار تو اینه که مغازه به مغازه و خونه به خونه میری و از هیبت من و از در بدری و فلاکت رقیبام تعریف می کنی. تو(در) قید راس(راست) و دروغش هم نباش. هر چی بگی که تعریف از من باشه، درسته و هر چی بگی که بدی رقیبام(رقیبهایم) را نشون بده، عین حقیقته.

یونس تپل: چشم قربان، میخوامت مکافات.

داش ذبیح: اینو خوب توی گوشاتون(گوشهایتان) فرو کنید، هر کی توی این محل هر چی درآمد داره، صدی هشتش(هشت درصد آن) مال ماست.

هر کی میخواد خونه بسازه، اوسّا بنّا(استاد بنا) و نقاش و همه چیش(چیزش) را ما باید براش تعیین بکونیم.

هر کی میخواد شاگرد و یا وردست و هر چی دیگه بگیره، باید اوّلش به ما رجوع بکنه و تا رفیقای(رفیق های) ما بیکارن، نباس(نباید) بره سراغ غریبه.

هر جور اجازه ای(قولنامه، کفن و دفن و ...) باید از ما گرفته بشه. اسباب کشی منازل، سور و سات عروسی ها و کفن مرده و همه چیز باس (باید) از طرف ما باشه. شیرفهم شد؟

نوچه ها: ای به چشم آقا ذبیح، ما هم همینو میخوایم آقا ذبیح.

داش ذبیح: خب، حالا چون از همتون(همه شما) خیلی راضیم و نوچه های حرف گوش کنی هستین، همه به دنبال من، پیش به سوی دیزی فروشی قنبر، میخوام سبیل همتون را چرب کنم.

من جلو میرم، شماها پشت سر من بیاین. مواظب باشین شست پاتون نره توی چشماتون.

قدم رو : یک، دو، سه، چهار؛ یک، دو، سه، چهار ....


... و داشی خبر ندارد که مملکت قانون دارد و کسی زیر بار او نمی رود و دوره این لات بازی ها و نوچه سیرکنی ها و سیاه کردنها، خیلی وقت است که به سر آمده.

 

 

 

                                                  

دل نوشته

  • ۱۵۱۰

 

 

آموخته ام که:

با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه،

رختخواب خرید ولی خواب نه،

ساعت خرید ولی زمان نه،

می توان مقام خرید

ولی احترام نه،

می توان کتاب خرید ولی دانش نه،

 دارو خرید ولی سلامتی نه،

 خانه خرید ولی زندگی نه و

بالاخره ، می توان

قلب

خرید، ولی عشق را نه.

 آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی.

آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است.

آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت.

آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم.

آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای

با وی

به دور از جدی بودن باشیم.

آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی.

آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است.

آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند.

آموخته ام ... که پول شخصیت نمی خرد.

آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند.

آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به

دست بیاورم.

آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد.

آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان.

آموخته ام ... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد.

آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم.

آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم.

آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد.

آموخته ام ... که آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم یکبار به او بیشتر بگویم دوستش دارم.

آموخته ام ... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد.

چارلی چاپلین

 

در یک قدمی مرگ

  • ۱۷۲۲


بعضی وقتها دیدن بعضی صحنه ها، انسان را از روزمرگی دور و از غفلت بیدار می کند.

چه خوب است که وقتی بدانیم یک لحظه بعد ممکن است من نباشم یا تو نباشی، دل یکدیگر را نشکنیم. 


 

 

برای دیدن این کلیپ، استفاده از مرورگر Firefox و یا Chrome توصیه می شود.

اگر نتوانستید کلیپ را مشاهده کنید، برای دانلود فایل، اینجا  را کلیک کنید.

سبیل ببر

  • ۲۵۷۹

زنی نزد دانای شهرشان شکایت کرد که رفتار همسرش غیر قابل تحمل است و می خواهد از او جدا شود. دانای شهر وقتی دلایل زن را شنید گفت : حق با توست اما به یک شرط می توانم تو را از شرّ شوهرت نجات دهم و او را وادارم که تو را طلاق دهد. زن با خوشحالی گفت: هر شرطی باشد می پذیرم.

دانا گفت :شرط من این است که فقط یک نخ از سبیل ببر زنده بکنی و برای من بیاوری ... زن نومیدانه گفت :چنین کاری غیر ممکن است و با ناراحتی آن جا را ترک کرد .

 غمزده و ناامید کنار رودخانه رفت و زانوی غم بغل گرفت وشروع به گریه کرد. چوپانی از آنجا عبور می کرد، زن را با آن حالت دید و علت را جویا شد. زن ماجرا را بازگو نمود. چوپان هم ابراز تاسف کرد وگفت: من فقط می دانم که در این کوه یک ببر خطرناک و بسیار وحشی وجود دارد که بارها به گله من دستبرد زده و در غاری زندگی می کند و نشانی غار را به زن داد و از آنجا دور شد.

 زن اندیشه ای کرد و به خانه باز گشت. فردای آن روز مقداری گوشت تهیه کرد و به نزدیکی غار ببر رفت. گوشت را روی تخته سنگی گذاشت و خودش با فاصله نسبتاً زیادی از گوشت ایستاد. بوی گوشت به مشام ببر رسید، از غار خاج شد و گوشت را خورد و نگاهی به زن انداخت و به غار بازگشت. زن فردا و روزهای بعد این کار را تکرار می کرد با این تفاوت که فاصله خود را با ببر نزدیک و نزدیکتر می نمود به طوری که پس از مدتی ببر را رام نمود و سر ببر را در دامن می گرفت و ببر استراحت می کرد.

 روزی زن تصمیم گرفت تا نخی از سبیل ببر را بکند و به مراد و آرزوی دیرین خود برسد و یا با حمله ببر از این زندگی فلاکت بار راحت شود. دست لرزان خود را به یکی از نخهای سبیل ببر نزدیک کرد و با دلهره زیاد نخی را کند. ببر کمی پوزه خود را لرزاند وعکس العمل دیگری نشان نداد.

 زن خوشحال شد و با ببر خداحافظی کرد و با شادی هرچه تمامتر به خانه دانای شهر رفت و نخ سبیل ببر را به او داد. دانا ماجرا را پرسید و زن از ابتدا تا انتهای جریان را برای او شرح داد. دانای شهر گفت: آفرین بر تو، با این کار ثابت کردی که نیازی نیست از همسرت جدا شوی. زن با حیرت پرسید: چطور؟

 دانا گفت: آیا همسرت از ببر وحشی تر است؟ تو که توانستی با رفتارت ببر وحشی را مسخّر خود کنی چطور نمی توانی یک انسان را رام کنی و رفتارش را مطابق میل خود تغییر دهی؟ زن با دستی پر وقدرتی فوق العاده به خانه بازگشت و زندگی خوشی را بنیان نهاد....

نتیجه اخلاقی: البته آخر داستان را خیلی جدی نگیرید!

سعدی می فرماید:

نه هر آدمی زاده از دد به است               که دد ز آدمی زاده بد، به است

به است از دد انسان صاحب خرد            نه انسان که در مردم افتد چو دد

 

 

 

بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی چاپلین

  • ۱۶۳۹

 

 بهتـرین لحـظات زنـدگی
  
 از نـگاه چـارلی چاپلیـن
 

                                                                                                                       

 

 To watch the sunset from the hill top
  از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی 

 

 


 To laugh until it hurts your stomach
  آنقدر بخندی که دلت درد بگیره

 


 To find mails by the thousands when you return from a vacation
  بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری

 


 To go for a vacation to some pretty place
مسافرت به یه جای خوشگل

 


 To listen to your favorite song in the radio
  به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی

 


 To go to bed and to listen while it rains outside
  به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی

 


 To leave the Shower and find that the towel is warm
  از حموم که اومدی بیرون ببینی حوله ات گرمه

 

 
 To clear your last exam
  آخرین امتحانت رو پاس کنی

 

 
 To receive a call from someone, you don't see a lot, but you 
                want to
  کسی که معمولا زیاد نمی‌بینیش ولی دلت می‌خواد ببینیش بهت تلفن کنه

 


 To find money in a pant that you haven't used since last year
  توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی‌کردی پول پیدا کنی

 


 To laugh at yourself looking at mirror, making faces
  برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی

 


 Calls at midnight that last for hours
  تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه

 

 
 To laugh without a reason
  بدون دلیل بخندی

 

 
 To accidentally hear somebody say something good about you
  بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می‌کنه

 

 
 To wake up and realize it is still possible to sleep for a 
                couple of hours
  از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می‌تونی بخوابی

 


 To hear a song that makes you remember a special person
  آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما میاره

 


 To be part of a team
  عضو یک تیم باشی

 

 

 To make new friends
  دوستای جدید پیدا کنی

 

 
 To feel butterflies! In the stomach every time that you see that 
                person
 وقتی اونو میبینی دلت هری بریزه پایین

 


 To pass time with your best friends
  لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی

 


 To see people that you like, feeling happy
  کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی

 


 See an old friend again and to feel that the things have not 
                changed
  یه دوست قدیمی رو دوباره ببینی و ببینی که فرقی نکرده

 


 To take an evening walk along the beach
  عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی

 

 
 To have somebody tell you that he/she loves you
  یکی رو داشته باشی که بدونی دوستت داره

 


 remembering stupid things done with stupid friends. To laugh, 
                laugh, and ... laugh
  یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و  بخندی و ... باز هم بخندی

 

 
 These are the best moments of life
  اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند

 

 

 Let us learn to cherish them
  قدرشون رو بدونیم

 

 

 

  "چارلی‌ چاپلین"

 

 

آدم کوته فکر

  • ۲۷۴۹

 

 

آدم کوته فکر، همیشه کوته فکر است!

جملات الهام بخش در زندگی

  • ۲۱۵۹