نظر شما

مکانی برای گفتگو، اظهار نظر و تبادل اطلاعات افراد خانواده صنعت ساختمان

نظر شما

مکانی برای گفتگو، اظهار نظر و تبادل اطلاعات افراد خانواده صنعت ساختمان

نظر شما

درباره : هدف اولیه از ایجاد این تارنما، اطلاع رسانی صحیح و مستند از عملکرد هیئت مدیره دوره پنجم سازمان نظام مهندسی استان اصفهان(91-88) بود که سعی شد
با ارائه مدارک مستند و اطلاعات صحیح به خوانندگان، زمینه قضاوت صحیح و منصفانه برای آنان در این مورد فراهم شود.
این تارنما در حال حاضر بستر مناسبی را برای گفتگوی مهندسان در زمینه مسائل اجتماعی، حرفه ای و رشته ای(مربوط به صنعت ساختمان) فراهم نموده و علاوه بر این سعی دارد تا اطلاعات و دست افزارهای سودمند را در اختیار آنان قرار دهد.

آخرین نظرات

آقا ذبیح، وارد می شود!

چهارشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۱، ۰۹:۱۲ ب.ظ

 

با سلام خدمت همه دوستان و همکاران ارجمند.

بعضی وقتهاست که انسان آنگونه که می خواهد قلم می زند، و بعضی وقتها این قلم است که اختیار انسان را به دست می گیرد و جولان می دهد.

این نوشته از نوع دومی است؛ قلم مرا به دنبال خود کشانده است.

پس اگر ادبیات نوشتار به مذاق شما خوش نیامد، بر من خرده نگیرید. کار، کار این قلم سرکش( شاید هم در همدستی با کیبورد کامپیوتر) است و بنده، کم تقصیرم.(قسمتهایی از نوشته که به صورت (ما ...، شما ...) نوشته شده از اینترنت برداشت شده است.)

.... سر گذر، محشر کبرایی برپاست. نوچه ها از خوشحالی نمی دانند که چه کار کنند. یکی اسفند دود می کند، یکی دیگر سعی می کند بقیه نوچه ها را نظم بدهد و در یک صف قرار دهد، چند نفر دیگر دارند نقل و نبات بین بقیه توزیع می کنند.

می پرسید چه شده است؟ خوب معلوم است دیگر.

داش ذبیح، سرور همه داش ها، در مسابقه کار با گزک و تیزی(چاقو) برنده شده و پوزه همه را به خاک مالیده.

داش ذبیح با تیزی بدجوری صورت بقیه رقیب هایش را خط انداخته و به قول معروف خط خطیشون کرده.(اصلاً بگیم سیاهشون کرده بهتره چون جای سالم توی صورت رقیبهاش باقی نگذاشته)

البته با تیزی دخل چند نفر را هم اومده که الان روی تخت بیمارستان دراز کشیدن؛ منتهی چون رقابت یک رقابت منصفانه بوده، کسی هم اعتراضی نداره.

امروز نوچه ها جمع شدن تا پیروزی داش ذبیح را جشن بگیرند و در عین حال مراتب چاکریشون را بهش نشون بدن.

چند نفرشون هم که در زمان مسابقه، یواشکی تیزی(کارد) کمکی به دست داشی می رساندند و یا با جنگولک بازی، حواس رقبای داش ذبیح را پرت می کردند، امروز توقع دارن که داشی دستی به سر و گوششون بکشه و یه حالی بهشون بده.

داشی که وارد گذر شد، انگار که قیامت شده؛ همه به سمتش هجوم بردن و براش هورا کشیدن تا ارادت خودشون را ابراز کنند و دست خوش(پاداش) خوش خدمتی خودشون را بگیرند.

از هرسو، صدای مجیزگویی نوچه هاست که به گوش می رسد و هر نوچه سعی دارد به داشی بفهماند که از او نوکر و چاکری بهتر برای داشی پیدا نمی شود.

وقتی که گوشها را خوب تیز می کنی، در بین همهمه نوچه ها این جملات به گوش می آید:

داش ذبیح، داش ذبیح:

داشی ما جوب(جوی) آب، شما آبشار نیاگارا

ما واشر، شما ارباب حلقه ها

ما خونه ی کلنگی، شما برج العربی

ما مینیمم نسبی، شما ماکسیمم مطلق

داشی اصلاً ما قیژقیژ Dial up، شما امواج Wireless

داشی ما پراید، شما پرادو

داشی ما باد بزن دستی، شما کولر گازی LG

داشی ما امشب، شما هزار و یک شب

داشی ما پت ومت، شما ایکیو سان

داشی ما شب تار، شما صبح امید

داشی ما ورزش از نگاه دو، شما برنامه نود

داشی ما ف، شما فرحزاد

داشی ما بتمرگ، شما بفرما

داشی ما هی آره، شما هی نه …

داشی ما پوچ، شما گل!

داشی ما بنال بینیم با …، شما خواهش می‌کنم بفرمایید

داشی ما چی کوفت می‌کنی …، شما چی میل داری عزیزم؟

داشی ما فلافل، شما ژامبون بوقلمون

داشی ما مخـمون تاب داره، شما ویلاتون حیاط داره

داشی ما افتاده، شما پاس کرده

داشی ما کولر آبی، شما کولر گازی LG

داشی ما برف، شما بهمن

داشی ما چاکریم، شما Nice to meet you

داشی ما کوله پشتی، شما کوله باری از تجربه

داشی ما “صرفا جهت اطلاع و فاقد هرگونه ارزش”، شما “کپی برابر اصل- ثبت با سند برابر است”

داشی ما علوم اول راهنمایی، شما فیزیک انتگرال

داشی ما تقویم جیبی، شما موسسه ژئو فیزیک!

داشی ما سه کله پوک، شما سه تفنگدار

داشی ما کته، شما بیف استروگانف

داشی ما جرز لای دیوار، شما پتروس فداکار

داشی ما فلافل، شما هات رویال برگر با پنیر و قارچ

داشی ما بن کارگری، شما بلیط دیزنی لند

داشی ما سوختگی درجه ۳، شما برنزه شکلاتی

داشی ما آب حوض، شما شیر موز

داشی ما بتمرگ، شما بفرما!

داشی ما یه نقطه توی فضا، شما مبدا مختصات

داشی ما سیمبیان، شما آندروید

داشی ما Nokia 1100، شما  Vertu

داشی ما جرقه، شما بیگ بنگ

داشی ما سحابی، شما کهکشان

داشی ما آهن‌ربا، شما سیاهچاله

داشی ما متر، شما سال نوری

داشی ما سفیر امید، شما آتلانتیس

داشی ما منجم آماتور، شما اختر فیزیک‌دان

داشی ما تلویزیون کُمُدی، شما تلویزیون LED

داشی ما مارمولک، شما تمساح

داشی ما CD، شما Blue Ray

داشی ما چوق لباسی، شما Total Core

داشی ما چرتکه، شما الجبرا

داشی ما  x=2، شما  E=mc2

داش ذبیح، مخلصتیم

داش ذبیح، چاکرتیم

داش ذبیح ....

داش ذبیح ....

داش ذبیح کُتش را در میاره و میده دست یکی از نوچه ها، نقاب کلاه مخملیش رو کمی میده بالا، یه پک جانانه به سیگارش میزنه و دودش را به سمت جمعیت فوت می کنه، یه جوری که بلا نسبت مثل اینکه دیو تنوره بکشه.

بعد سیگار را می اندازه زیر پاش(پایش) و اون رو لگد می کنه.

یه نگاهی به جمعیت می کنه و شروع می کنه به سخنرانی.

(در اینجا سعی می کنم تا آنجایی که زبون ایشون را بفهمم، معادل ادبی گلواژه های ایشان را بنویسم. اگر هم جایی را نفهمیدم، شما هر چه از آن استنباط می کنید، همان درسته!)

داشی: اوّلندش(اولاً) سلام خدمت همه سرورای(سرورهای) خودم، آقایون نوچه های با معرفت. از این که می بینم همه نجبای اراذل اینجا جمعن(جمع هستند)، لوطی گیری خیلی شنگولم جون شوما(جان شما).

دویّمندش(دوماً) همه فهمیدن که یه من ماس(ماست) داشی، چقدر کره می ده. فکر نکونم(نکنم) جون شوما کسی دیگه جیگر داشته باشه وَر(در برابر) داشی، کَرِه خوری بکونه(بکنه). لوطی میخوام که بتونه دوباره جلوی داشی واسته (بایسته).

سیّمندش(سوماً) که همه شوماها(شماها) واقعاً روسفیدم کردین. اولش شک داشتم که نکنه سنگ رو یخم(روی یخم) بکونین ولی دیدم که نخیر، ارزنام(ارزن هایم) را بیخودی حرومتون نکردم.

جمعیت نوچه ها: بدخواه نداری داش ذبیح. قربون مرامت داش ذبیح.

داشی: مخلص مَردای(مردهای) لوطی صفت هستیم.

 تو(در) این مسابقه تیزی بازی(کار با چاقو)، همه فهمیدن که مرد کیه و نامرد کیه. تو بمیری روی خیلیا(خیلی ها) را که فرق چاقوی جاهلی و کارد سیب پوست کنی رو نمی دونستن کم کردم جون شوما.

آخه یکی نیست به این فکسنی ها(؟؟) بگه آخه شوماوا(شماها) را چه به مسابقه تیزی؟ بدبختای در بدر، شوما باید برین سقّزتون(آدامستون) را بجوین و برای عمه جانتون خیار پوست بکنین. شوما را چه به تیزی دست گرفتن؟

نوچه ها: توی این گذر مرد نیست الّا(به جز) داش ذبیح. تا بترکه چشم حسود.

داش ذبیح: تو همه این جوجه شپشکی ها که جرأت کردن بیان جلوم، از دو سه تاشون خیلی حرصم گرفته بود.

یکی از این بچه مثبته که باهاس(بایست) آب پرتقالشو هر روز بدن دستش تا بتونه نفس بکشه و فکر می کنه خیلی چیز حالیشه که خوب دخلشو آوردیم و الان رفته نشسته توی پارک سر گذر و غمباد گرفته.

یکیم(یکی هم) از این جوجه خروسه که تازه پر درآورده و برای ما گرد و خاک می کرد و رجز میخوند(می خواند). اونم همچی زدمش که نفهمید از کجا خورده و رفت لا(لای) دست باباش.

یه چنتا(چند تا) بچه ژیگول و لات قراضه اسقاطی دیگه هم بودن که تایر همه شون پنچر شده و وسط جاده روزگار، استوپ(stop، توقف) کردن.

اینا گَرتِ(گرد) سیگار من هم نمیشن، چه برسه به اینکه بخوان تو روی من واستن.(توی روی من بایستن)

  نوچه ها: با داش ذبیح هر که درافتاد، ورافتاد.

داش ذبیح: آخه این در بدرا(در بدر ها) نمی دونن که من خودم نورچشمی استاد همه لاتون(لاتهای) روزگار، شعبون استخونی دسته طلا بودم که الهی نور به قبرش بباره، یه پارچه شرافت و نجابت و مرام بود.

منم هر چی دارم، از شاگردی شعبون خان دارم و معلومه که فقط یه شعبون خان داریم و یه داش ذبیح.

(عکس شعبون خان به همراه داش ذبیح در ایام جوانی)

نوچه ها: الهی نور به قبرش بباره. دریا خشک شد ولی گوهر اومد بیرون.(خداییش نوچه ها تشبیه زیبایی را به کار بردند)

داش ذبیح: خب، حالا که دنیا به کاممون(کاممان) شده، از همین الان باهاس همه تکلیف خودشون رو بدونند.

از امروز، کسی توی این محل بدون اجازه ما نباس(نباید) آب بخوره.

ناصر سیاه، کجایی؟

(فردی لاغراندام و سیاه چرده که معلوم است یار دیرینه منقل و زغال است،می آید جلوی جمعیت): بله داش ذبیح، بفرما.

داش ذبیح: ناصری(ی علامت تخفیف)، از امروز باهاس اینجا دم این دکّه واستی(بایستی)، هر کی اگه خواست دست توی دماغش هم بکونه(با عرض معذرت، این عبارت عیناً از داش ذبیح است)، باید تُووونش(تاوانش= باج آن) را بده. حواست باشه کسی زیرآبی نره یا از دستت قسر در نره.

ناصر سیاه: ای به چشم، نوکرتیم داش ذبیح.

داش ذبیح: یونس تپل، کجایی با؟(مخفف بابا)

(فردی سفید و فربه که معلوم است کاری به جز سرکیسه گرفتن و اخاذی از مردم ندارد، جلو می آید): جانم داش ذبیح، جون بخواه.

داش ذبیح: تپل، همه اهل محل و باقی(بقیه) محله ها باید بدونن که ما از همه سرتریم. کار تو اینه که مغازه به مغازه و خونه به خونه میری و از هیبت من و از در بدری و فلاکت رقیبام تعریف می کنی. تو(در) قید راس(راست) و دروغش هم نباش. هر چی بگی که تعریف از من باشه، درسته و هر چی بگی که بدی رقیبام(رقیبهایم) را نشون بده، عین حقیقته.

یونس تپل: چشم قربان، میخوامت مکافات.

داش ذبیح: اینو خوب توی گوشاتون(گوشهایتان) فرو کنید، هر کی توی این محل هر چی درآمد داره، صدی هشتش(هشت درصد آن) مال ماست.

هر کی میخواد خونه بسازه، اوسّا بنّا(استاد بنا) و نقاش و همه چیش(چیزش) را ما باید براش تعیین بکونیم.

هر کی میخواد شاگرد و یا وردست و هر چی دیگه بگیره، باید اوّلش به ما رجوع بکنه و تا رفیقای(رفیق های) ما بیکارن، نباس(نباید) بره سراغ غریبه.

هر جور اجازه ای(قولنامه، کفن و دفن و ...) باید از ما گرفته بشه. اسباب کشی منازل، سور و سات عروسی ها و کفن مرده و همه چیز باس (باید) از طرف ما باشه. شیرفهم شد؟

نوچه ها: ای به چشم آقا ذبیح، ما هم همینو میخوایم آقا ذبیح.

داش ذبیح: خب، حالا چون از همتون(همه شما) خیلی راضیم و نوچه های حرف گوش کنی هستین، همه به دنبال من، پیش به سوی دیزی فروشی قنبر، میخوام سبیل همتون را چرب کنم.

من جلو میرم، شماها پشت سر من بیاین. مواظب باشین شست پاتون نره توی چشماتون.

قدم رو : یک، دو، سه، چهار؛ یک، دو، سه، چهار ....


... و داشی خبر ندارد که مملکت قانون دارد و کسی زیر بار او نمی رود و دوره این لات بازی ها و نوچه سیرکنی ها و سیاه کردنها، خیلی وقت است که به سر آمده.

 

 

 

                                                  

  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۹۱/۰۶/۲۹
  • ۱۸۴۶ نمایش
  • رابین صدیق پور

نظرات (۵)

  • محسن کرباسی زاده
  • دوست گرامی، جناب صدیق پور، سلام

    بعضی وقتها فکر میکنیم دوره این کارا گذشته، ولی وقتی خوب دقت میکنی می بینی درشکل وشمایل جدید دوباره تکرار میشه، بهر حال لذت بردم، باتشکر

    از فرافکنی، تهمت، دروغ، مظلوم نمایی
    پاسخ:
    لطفا مصداقهای این موارد را برای من و بقیه اعلام فرمایید.
     دست از این کارا بردارید اقای صدیق پور
    پاسخ:
    با سلام خدمت خانم یا آقای مهین.
    از کدام کارها دست بردارم؟ نویسندگی یا چیز دیگر؟
    لطفاً بیشتر توضیح دهید.
  • محمد آقاجانی
  • بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
    سالهای بسیار زیادیست ** ***** * ******* * *** ******** ** **** **** ***** ******* ریشه طولانی و درازی در بین مردم ما داره ولی خوب به تصوبر کشیدین.
    پاسخ:
    با سلام و عرض ادب
    بخشهایی از نظر شما به صورت خصوصی بین من و شما باقی می ماند.
    از لطف شما ممنونم.
  • حمید رضا هیرمند
  •  خسته نباشید
    متن جالبی بود.با یه موضوعی تو ذهنم هست که با این نوشته هم خوانی داره!!!
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">